Archive of ‘اینجا؛ نرسیده به پل’ category

سرنوشت‌های ازهم‌جدا

درباره رمان «اینجا؛ نرسیده به پل… » آنیتا یارمحمدی

مهدی امیرخانلو . شرق:

نویسنده وبلاگ «شمال از شمال‌غربی» زمانی در نقد یکی از فیلم‌های جشنواره فیلم فجر به‌اختصار نوشته بود: «با دیدن هر فیلمی که زمان را قطعه‌قطعه می‌کند می‌شود از خود سوال کرد که اگر زمان به‌هم‌ریخته نبود و خطی روایت می‌شد چه اتفاقی می‌افتاد؟» این سوالی است که این‌روزها در برابر قریب‌به‌اتفاق آثار ادبی می‌توانیم از خود بپرسیم، زیرا شکست زمان خطی دیگر انگار به جزیی بدیهی از فرآیند خلق داستان‌ها و رمان‌ها بدل شده است. می‌خواهیم از همین سوال بدیهی آغاز کنیم و از تقابلی که میان زمان خطی و غیرخطی گذاشته است و ببینیم که انتخاب این شیوه روایت یا این تمهید فرمال چه ارمغانی برای رمان مورد نظرمان داشته و، درعین‌حال، آن را از چه چیزهایی محروم کرده است. به‌عبارت دیگر، اگر شکست زمان و روایت خطی را، به‌ترتیب، از خصوصیات بارز نوشتار مدرن و نوشتار رئالیستی بدانیم، می‌خواهیم ببینیم که انتخاب اولی آیا نفعی به نویسنده رسانده است یا برعکس او را از رسیدن به هدفش بازداشته است.
چون‌که رمان هدف ظاهرا مهمی دارد و آن به‌دست‌دادن یک «تجربه نسلی» است. «اینجا؛ نرسیده به پل…» داستان زندگی سه‌دختر جوان دهه شصتی در برهه‌ای است که آنها در یک خانه با هم زندگی می‌کنند. رویا معلم زبان است و در یک زبانکده درس می‌دهد، مهتاب شیمی خوانده اما حالا برای کار می‌خواهد آرایشگری یاد بگیرد و آیدا دانشجوی ادبیات فارسی است اما مفیدترین اوقاتش را پای اینترنت می‌گذراند. از همین شرح مختصر هم می‌شود فهمید که رمان از روایتی چندتکه و «زمانی قطعه‌قطعه» ساخته شده است. زمان در رمان البته به پیش می‌رود تا چند ماه از زندگی این دخترها را در آن خانه حوالی پل کالج نشان بدهد، اما مدام قطع می‌شود تا از منظری دیگر روایت شود. روایت رمان به‌وضوح شکلی سینمایی دارد، به این ترتیب که هربار یکی از دخترها عهده‌دار عمل روایتگری می‌شود و آن را تا نقطه‌ای پیش می‌برد تا اینکه گفتارش کات بخورد و یکی دیگر رشته روایت را به‌دست بگیرد. با این کار نویسنده صداها یا، بهتر بگوییم، کانون‌های روایت مختلفی در رمانش ایجاد می‌کند؛ همان تمهیدی که در روایت‌شناسی از آن به‌عنوان کانون‌سازی یا کانونی‌شدن (focalization) یاد می‌کنند. در این میان، گفتاری که هر راوی یا کانون روایت تولید می‌کند درواقع همان «تجربه نسلی» است. (کامل‌ترین و آگاهانه‌ترین نمونه استفاده از کانون‌های روایت در ادبیات داستانی فارسی شاید هنوز همان «شازده احتجاب» گلشیری باشد که در آن فخرالنساء‌شدن فخری به‌واسطه ادغام گفتار این دو صورت گرفته است. هرچند در آنجا هدف ارایه نوعی تاریخ استحاله و زوال بوده است.) بنابراین، آنچه با آن سروکار داریم نه یک تجربه که «تجربه‌ها»ست و این ارمغان استفاده از روایت چندتکه و زمان قطعه‌قطعه‌شده است. در واقع، رمان به‌طور غیرمستقیم به‌ما می‌رساند که به‌دست‌دادن یک تجربه نسلی ناممکن است، زیرا در نهایت ما با کثرت تجربه‌ها سروکار داریم.
اما، به‌بهای این کثرت چه چیزی از دست رفته است، یا، به‌بیان دیگر، نوشتار مدرنیستی چگونه نویسنده را از رسیدن به هدفش بازداشته است. به خود رمان برگردیم. یک خانه و سه‌دختر جوان که در آن زندگی می‌کنند. هر سه نفر متولد دهه شصتند اما چیز بیشتری هست که آنها را به‌هم پیوند بزند؟ راستش، نه. هرکدام از این آدم‌ها به راه خودش می‌رود و انگار فقط دست اتفاق آنها را در یک خانه گرد آورده است. کثرت یا همان زمان قطعه‌قطعه در نهایت به سرنوشت‌های ازهم‌جدایی بدل شده است که در هیچ نقطه‌ای با هم تلاقی نمی‌کنند. حالا، با وجود این سرنوشت‌های ازهم‌جدا، اصلا می‌توان از چیزی به اسم «تجربه نسلی» حرف زد؟ اصلا، در ‌نبود عامل مشترک یا پیوندی میان سرنوشت آدم‌ها، چه چیزی این تجربه را از لحاظ تاریخی از تجارب نسلی پیش از خود متمایز می‌کند؟ در حقیقت، آن روایت چندتکه به‌بهای ناکارشدن کلیتی به‌نام «تجربه نسلی» ساخته شده است. در عوض چه می‌توانستیم داشته باشیم؟ بیایید فرض کنیم می‌خواستیم رمان را از نو بنویسیم: شاید بد نبود به‌جای تعدد کانون‌های روایت، یک کانون محوری را بیازماییم. و این یعنی چه؟ یعنی از میان قهرمان‌های رمان دست به انتخاب بزنیم و یکی را برگزینیم. مثلا آیدا را، که دانشجوی ادبیات فارسی است و بهترین اوقاتش را پای اینترنت می‌گذراند. همه جهان رمان می‌تواند حول آیدا و زندگی او ساخته شود.
اما آیدا به‌تنهایی کافی نیست؛ آیدا بدون رابطه‌اش با آدم‌های دیگر و به‌خصوص فرهادی که توی اینترنت پیدایش کرده است. یک کانون به‌جای کانون‌ها. اما وانهادن روایت چندتکه هم بدون ترکِ زمان قطعه‌قطعه یا غیرخطی بی‌حاصل است. حالا می‌شود زمان خطی را به‌کار گرفت و آشنایی آیدا و فرهاد در اینترنت را مبدأ آن فرض کرد و آن را تا به انتهای منطقی‌اش ادامه داد. (داریم امکانی را بررسی می‌کنیم.) مهم‌ترین حاصلی که از این انتخاب جدید به‌دست می‌آید، دست‌یافتن به تمامیت یا همان کلیتی است که یک تجربه نسلی را ارایه می‌کند. کیفیت رابطه این دو و فرجام آن می‌تواند نمونه‌ای از همه روابطِ مانند آن باشد. یک خانه، سه‌دختر جوان و البته یک اشتراک- و این اشتراک، فراتر از دهه شصتی‌بودن‌شان، رابطه آنها با یک نفر دوم است، با یک فرهاد نوعی. در این میان، دهه شصتی‌بودن‌شان خصوصیت این رابطه را تعیین می‌کند. پس حالا، قهرمان‌های دیگر هم با داستان‌ها و مهم‌تر از آن رابطه‌هایشان می‌توانند به این جهان اضافه شوند، آن را تکمیل کنند و به آن عمق و غنا ببخشند. در اینجا آنچه اهمیت دارد این نیست که رویا معلم زبان است و مهتاب می‌خواهد آرایشگری یاد بگیرد، بل رابطه این آدم‌ها با هم و چیزی است که سرنوشت آنها را به‌هم گره می‌زند و از آنها یک کل واحد می‌سازد. پس حالا، یک کانون اصلی و چند کانون مکمل.
اما چرا رویا و نه آن دوتای دیگر؟ چون‌که هم‌اوست که اتفاقا هدف رمان را برای ارایه یک تجربه نسلی برآورده می‌کند. رویاست که بهتر از همه تجربه زیسته دهه‌شصتی‌ها را نمایندگی می‌کند. و این‌هم شاهدی از خود رمان: آنجا که می‌دود به طرف پل که برسد به آن‌ور، به فردوسی و فرهاد که با هم حرف بزنند، بلکه حکایت جمله‌ای که امروز توی «گودر» خوانده است تمام شود… که نوشته بود «ما دهه شصتی‌ها نسلی هستیم که مهم‌ترین حرف‌های زندگی‌مان را نگفتیم، تایپ کردیم!» راستش، رویا سزاوار آن است که تبدیل به یک «تیپ» شود و رابطه‌اش با فرهاد هم تبدیل به سرشت‌نمای یک دوره تاریخی. (و خوب است که نویسندگان ما هم قدری در این‌باره فکر کنند که خلق تیپ مرحله‌ای است فراتر از شخصیت‌سازی و نه فروتر از آن.) البته زمانی که نویسنده قلم به دست بگیرد خواهد دید که پیگیری این رابطه تا به انتهای منطقی‌اش و ساختن آن کلیت، یعنی خلق گونه‌ای نوشتار رئالیستی، به‌مراتب دشوارتر از خلق روایتی چندتکه است.
«اینجا؛ نرسیده به پل…» رمان باارزشی است و از نظر من ارزش آن درست در معرفی همین نوعِ رابطه میان آیدا و فرهاد است. اما رمان درست همان‌جا که باید شروع بشود تمام شده است و از رسیدن به آن هدف مهمش باز مانده است. هرچند، این می‌تواند موضوع رمان دیگری باشد… .

 

تقطیع سه‌گانه‌ی اندامِ رنج

یادداشت زیر را آقای آرش سنجابی بر “این‌جا، نرسیده به پل…” نوشته‌اند که در آخرین شماره‌ی مجله‌ی گلستانه (آذرماهِ ۹۲) چاپ شد. این یادداشت را با اجازه‌ی خودشان، بازنشر می‌کنم.

 

همیشه اینگونه نیست… اینکه نویسنده بیاید و راوی اش را در یک تثلیث شیرین شقه کند و بگذارد تا هرکدامِ این راوی‌های اول شخص، برای خودشان جولان بدهند و با لحن و زبان خودشان حرف بزنند و حتا گاهی اوقات هم سرخوشانه از دایره‌ی محدودیت ذهن‌شان عبور کنند و حد و مرزی فراتر از یک راوی مرسوم بگیرند…. همیشه اینگونه نیست که آدم‌های داستانِ نویسنده‌ها بیایند و از یک هم‌زیستی محیطی، به شمایلی از یک هم‌رنجی اجتماعی برسند و حتا در این شرایط هم از تک و تا نیفتند و باز هم بخواهند بر سطح رونده‌ی رنج‌هاشان پُل بزنند. نه همیشه اینگونه نیست و گمان می‌کنم برای همین هم باشد که رمان اینجا نرسیده به پُل، یکی از بهترین رمان‌های سال است.

داستان سه کاراکتر اصلی دارد: رویا (صاحبخانه است و در یک موسسه، زبان تدریس می‌کند). مهتاب (همدانی‌ست. آموزش کاشت ناخن می‌بیند). آیدا (‌دانشجوست. اکثر وقت‌اش را پشت مانیتور کامپیوترش می‌گذراند). اگرچه هرکدامِ شخصیت‌ها دنیای فک شده‌ی مربوط به خود را دارند و جنس تقلاشان با دیگری توفیر دارد و هرکدامشان خُرده داستان‌ها و عقبه‌ی مربوط به خود را دارند، اما به وضوح دارند در مختصاتی همگن دست و پا می‌زنند و این برایم مهم‌ترین نکته‌ی رمان است!… این‌که هر کدامشان پیوسته از رنجی واحد (عدم ثبات اجتماعی )– گیرم در وضعیتی دفرمه – عذاب می‌کشند و تصویر پیش رو هم در غباری از تردید قرار دارد، خود مهمترین دلیل برای هدایت خواننده به آبشخوری ست که مدنظر نویسنده بوده. نقطه‌ی آسیب‌زایی که من تمایل دارم اسم‌اش را بریدن از اتصالات بشری بگذارم. نوعی از باختگی کلونی. برای درک بهتر این وضعیت، می‌توانم فیگور هرکدام از این کاراکترهای سه‌گانه را  جدا از اندام واحد داستان بررسی کنم:

از رویا شروع می‌کنم. هستی ناایمن رویا کمی پیش‌تر از ازدواج نافرجام‌اش ریخت گرفته است. برای مهار وضعیت ناپایدارش، به ناچار پس از طلاق، سر سوا می کند و در خانه‌ای مجردی سکنا می‌گیرد. در موسسه‌ی زبان مشغول به کار می‌شود و با یکی از معلم‌های زبان آنجا آشنا می‌شود، اما باز هم در نقطه‌ای که گمان می‌کند به منطقه‌ی امن رسیده، آنتروپی ناپایدار هستی‌اش، او را به بالاترین سطح بی‌نظمی و ناپایداری سوق می‌دهد. مرد تازه‌اش کوچ می‌کند.

آیدا گویی از یاخته مشکل دارد. مادر، نسخه‌ی معیوب او بوده که یله‌گی کرده و اینک اوست که رنجی توأمان را به دوش می‌برد. غم بی‌هویتی و پوچی هستی‌اش را به درون دنیای مجازی اینترنت می‌کشد (جناسی زیبا با دنیای خودش). هستار اصلی زندگی او در ندیده ماندن است و از همین رو باید باشد که خود هم عامدانه به کلاس‌های دانشکده‌اش نمی‌رود.

مهتاب هم کمابیش در وضعیتی مشابه قرار دارد. فقر پدر و تکثیر این فقر – در سنتزی بی‌رحم – او را به استیصال رسانده. دیگر نمی‌خواهد به هیچ قیمتی تهران را ترک کند و برود همدان ( بریدن از ریشه‌ها). حتا مرد زندگی‌اش هم هیچ رقمه پُز یک ناجی را ندارد و گویی در همان چرخنده‌ی بی‌پایانی افتاده است که رفقایش دارند در آن گیج می‌خورند.

پایان‌بندی خُرده داستان‌ها هم به گونه‌ای تأکید بر یک توالی آشناست. اینکه نویسنده، افقی سرخوشانه و دو پهلو را در برابر هر سه دختر می‌چیند که آشکارا تسکینی موقت است و انگار می‌خواهد بگوید زندگی همین است… مالامال لحظات جذابِ عذاب‌آلود. رویا به اصرار دوست‌اش برای جلسه‌ی آشنایی آخر هفته، با اس‌ام‌اس پاسخ مثبت می دهد. ( گویی سیکل به نقطه‌ی سرآغاز خود رسیده و باز بازی تازه‌ای در راه است). آیدا به قرار با دوست اینترنتی‌اش رفته است. ( لازم است چیزی بگویم؟) و مهتاب هم توسط زنی که ناخنکار است، به کار دعوت شده است. تمام این پایان‌بندی‌ها – با وجود تزریق مقطعی امید – همچنان محدوده‌ی رنج کاراکترها را دست‌نخورده گذاشته‌اند و در حکم چسب زخمی سطحی برای زخمی کاری‌اند و این گمانم فیگوری حقیقی از شرایط انسان‌های بریده از اتصالات بشری‌ست.

سوای همه‌ی این‌ها، مایل هستم چند نکته‌ی دیگر را هم درباره‌ی این رمان بگویم:

۱-       در کتاب لحظاتی وجود دارد که سه راوی با وجود ایزوله‌گی در محیطی هم‌سان و هم ارز، زندگی ذهنی مجزایی داشتند. تک تک آن لحظات را دوست دارم.

۲-       نویسنده برای هر کاراکتر، مشخصه‌ای منحصر به خود خلق می‌کند و چقدر خوب است که خودش هم به همه‌ی آن‌ها تسلط روایی دارد. رویا معلم زبان است و راوی در شمایل یک دبیر زبان ظاهر می‌شود. حتا مثل همان‌ها هم اصطلاحات زورچپان به کار می‌برد. در کالبد مهتاب، به علم کاشت ناخن مسلط است و در نظام ذهنی آیدا، مثل یک خوره‌ی شبکه‌های اجتماعی عمل می‌کند.

۳-       داستان کمی فضای ضد مرد دارد… گمان می‌کنم که تفکرات فِمِنی، یکی از عوامل اصلی جاماندگی کاراکترهای رمان است. اینکه غالب مردهای قصه بی‌مسئولیت و محدودگر هستند، کمی برایم بی‌معناست.

۴-       میل بیش از حد نویسنده به رعایت حدود اخلاقیات، قدری به قصه ضربه زده است. نویسنده می‌توانست بدون نزدیک شدن به خط قرمزها، با پرداختن به برخی دغدغه‌ها و المان‌های مشخص کاراکترهاش، قدری فضا را تلطیف کند.

۵-       نویسنده، پوچی بزرگی که پیرامون هستی هر سه دختر چرخ می‌خورد را به بهترین شکل تصویر کرده و از این حیث، جای تحسین دارد.

 

کلاه سرمان نمی‌گذارد! / زری نعیمی / جهان کتاب

من خانم زری نعیمی را از نزدیک ندیده‌ام اما بسیار دوستشان دارم. حسی که به نوجوانی‌ام برمی‌گردد و نوشته‌های ایشان که توی نشریات مختلف می‌خواندم. حالا، همین که می‌بینم این منتقد صریح یادداشتی روی کتابم نوشته‌اند و آن را دوست داشته‌اند، برایم خوشحال کننده است. یادداشت خانم نعیمی را که در آخرین شماره‌ی جهان کتاب چاپ شد، با اجازه‌ی خودشان اینجا هم منتشر می‌کنم.

 

کمِ کم‌اش کلاه سرمان نمی‌گذارد. آن هم روز روشن. مستقیم توی چشم‌هایت نگاه نمی‌کند تا دروغ‌های ریز و درشتش را مدیریت کند برایت. روایت‌ها برابر با راویان‌شان هستند. مدعیات نویسنده با مستندات داستانی‌اش مطابقت دارد. او ادعا می‌کند سه راوی دارد: رویا: معلم انگلیسی در یک آموزشگاه خصوصی. مهتاب: دانشجوی گریزان از دانشگاه و درس و اهل بزم و حال. آیدا: دانشجوی عاصی و گریزان از قید و بند. نویسنده به راویان‌اش، به ذهن و زبان آن‌ها، از اول تا پایان رمان، پای‌بند مانده است. هیچ کدام شبیه هم حرف نمی‌زنند، رفتار و فکر نمی‌کنند. هر سه در یک خانه هستند. نویسنده ظرفیت بینایی بالایی از خود نشان داده. وارد جزییات ذهنی، حسی و رفتاری تک‌تک آن‌ها شده است.

فصل اول با رویا آغاز می‌شود. همراه او وارد آموزشگاه زبان می‌شویم. درگیر روابط او با محیط‌اش، به موازات درگیری‌های ذهنی او. فضای کلاس، دانش‌آموزان و رفتار آن‌ها با زبان خیلی دقیق نشان داده شده: «به زور حرف می‌زنند. با صدایی آرام و نامفهوم. روبه‌رویی‌هایشان حتی سر هم تکان نمی‌دهند. سر کدام است، انگار پلک هم نمی‌زنند. مثل مجسمه‌هایی خمار سر را تکیه‌ داده‌اند به دیوار یا صندلی یا کف دست … صدای مونا را می‌شنوم جان به جانش هم کنی زمان‌ها را غلط می‌گوید. به جای can’t می‌گوید couldn’t به جای was می‌گوید is…» ای ترسیم کلاسی در بعد از ظهر است یا به قول راوی «فعالیت‌های سرظهری». و از آن طرف به سایه‌ی خودش توی وایت‌برد نگاه می‌کند: «با موهای شلخته و ریخته روی پیشانی و این مانتوی گل و گشاد زرشگی. کاش مقنعه‌هه را پرت می‌کردم و می‌انداختم آن طرف، یا شال سرم بود اقلاً.» گوشه‌هایی از ذهن راوی از لای مقنعه بیرون می‌زند، با نامه‌ای کوتاه از جمشید که اتفاقی از کتاب‌اش بیرون می‌افتد: «هی نگو با مقنعه مثل میمونا می‌شم. خیلی هم خوشگل می‌شی.»

مهتاب راوی دوم است. اهل عشق و حال. کشته‌ی مرده‌ی آرایش و پیرایش و بزمایش. همه‌ی این آرایه‌ها مخلوط شده با هول و ولایی مذهی که برای هر کارش در آرایشگاه یک بسم‌الله گنده می‌گوید: «دیرم نشود؟ خدا! نمی‌شد این وزوزی‌ها صاف می‌شد و هی مجبور نمی‌شدم اتو بکشم. اتو را آرام می‌کشم پایین. آخ که موی آدم را ماه می‌کند.» کنار بیزاری و گریز از دانشگاه و درس و عشق به زیبایی و آرایش، و دینداری مخصوص به خودش، دوست‌پسری به نام امیر را هم با خود یدک می‌کشد. مهتاب برای آموزشگاه آرایش به پول نیاز دارد. ندارد. برای همین دلش گرفته: «اصلاً دلم گرفته خدایا. کاش دعای کمیل بخوانم و دلم سبک بشود. خدا!… مفاتیحم کجاست راستی؟»

آیدا (راوی سوم) هیچ شباهتی به آن دو ندارد. این سه نفر در خانه‌ی رویا به صورت هم‌اتاقی زندگی می‌کنند. یادم رفت در بخش رویا به آن اشاره کنم. رویا طلاق گرفته از محسن و جمشید بهترین دوستش هم از ایران رفته. بار تنهایی و شکست را همه جا بر دوش می‌کشد. این را بگذارید در بخش رویا. برویم سراغ آیدا. نقطه‌ی مشترک آیدا و رویا عصیان علیه خانواده است. مهتاب اهل عصیان و جسارت و این نوع چیزها نیست. وجهه اعتراضی در آیدا بیشتر محسوس است. از خوابیدنش گرفته تا دانشگاه رفتن‌اش و ریخت و قیافه‌اش و نگاهش به محیط و اطرافیانش. حتی به دگمه‌ی آسانسور: «آقای عتیقه‌ای که خیلی هم احساس خوش‌تیپی می‌کند هی دکمه‌ی وامانده‌ی آسانسور را فشار می‌دهد، حالی‌اش هم نیست که دارد گند می‌زند به سیستم این بی‌چاره. دورگردالی بدبختش چراغ قرمز روشن است ها، منتهی هی فشارش می‌دهند چون مثل احمق‌ها فکر می‌کنند این جوری زودتر پایین می‌آید. دانشگاهی ما را باش!» او از همه چیز کلافه و کفری است. خط اعتراض جلوتر از خودش حرکت می‌کند. به خاطر همین رفتار پرخاشگرش از کلاس اخراج می‌شود. نگاهش می‌تازد به دانشجوهایی که می‌بیند: «این یکی را، مانتو را! شکمش انگار دارد دکمه‌های مانتو را می‌ترکاند. همین الان است که بترکد و دکمه‌ها پخش شوند این ور و آن ور. زکی! یک گلدان اساسی بلوند هم علم کرده روی کله‌اش، خوشگل خانم.»

نویسنده دچار تبعیض نشده است. به همه‌ی شخصیت‌هایش توجه یکسان و دقت ویژه داشته، من اما دچار تبعیض شده‌ام. آیدا، توجه مرا به خودش جلب کرده، برای همین از او گزیده‌های بیشتری آورده‌ام. در عین این که می‌خواستم گوشه‌هایی از توانایی نویسنده را نشان‌تان بدهم. تفاوت نگاه، احساس و رفتار و زبان راویان، یعنی وقتی نویسنده بالای فصل‌اش نوشته رویا، واقعاً رویا را می‌بینی و می‌شناسی که کاملاً متفاوت است با مهتاب و آیدا. در این رمان صاحب سه شخصیت داستانی هستیم. اسم‌های داستانی تبدیل به رسم شده‌اند و در حد یک اسم توخالی نمانده‌اند.

شاید نویسنده زاویه نگاه تازه‌ای نداشته باشد ولی توانسته فرصت دیدار و شناخت را فراهم کند. بهتر است من هم تبعیض‌ام را کامل و پایان معرفی‌ام را باز هم با آیدا تمام کنم: «مهتاب باز بساط بانوی زیبا شدن راه انداخته و این ماسماسک اپیلیدی‌اش را هی می‌کشد روی پر و پاچه‌اش. نیمه لخت، ولو شده وسط اتاق و روزنامه پهن کرده زیرش. وقت اپیلیدی مهتاب، یعنی وقت عذاب. یعنی ترکاندن مخ من بیچاره…»

 

منتشر شد

به هرحال، قاعده‌اش همین است. باید از یک جایی شروع کرد…

 

ایسنا: رمان «این‌جا، نرسیده به پل» آنیتا یارمحمدی منتشر شد

تقدیس نسل جدید رمان‌نویسان / محمد حسن شهسواری 

نویسنده‌ی هم‌نسل / محمد امامی،روزنامه “فرهیختگان” 

نگاهی به این‌جا نرسیده به پل / جمیله دارالشفایی

این سه زن / فرشته نوبخت 

روایتِ دهه شصتی‌هایی که مهم‌ترین حرفهایِ زندگی شان را نگفتند، تایپ کردند! / نیلوفر انسان 

دخترانه بگو: تهران / بهرنگ تاج‌بخش 

گفت‌وگو با سایت ادبی،فرهنگی “دست‌خط” 

گفت‌وگو با یاسر نوروزی / روزنامه‌ هفت صبح 

“اینجا نرسیده به پل” از پرفروش های نشر ققنوس در بیست و ششمین نمایشگاه کتاب

تاملی در مفهومِ رمان نسلی با نگاهی به رمانِ “اینجا؛ نرسیده به پل” / احمد ابوالفتحی، “دوشنبه”

واکاوی مفهوم نسل از خلال رمان، “حسین سناپور”

اینجا چند کیلومتر توی تنهایی، مجتبی تقوی‌زاد، روزنامه “اعتماد”

دهه ی شصتی برو داریمت… / مسعود محمدی

نقد و بررسی رمان “اینجا نرسیده به پل” ، فرحناز علیزاده، روزنامه “آرمان”

گفت و گو با روزنامه آرمان 

عادت می‌کنیم، داوود آتش بیگ، مجله ” تجربه”

کُمدی در «اینجا نرسیده به پل» / رضا ساکی

«اینجا نرسیده به پل» تجدید چاپ شد

کلاه سرمان نمی‌گذارد! / زری نعیمی / جهان کتاب

تقطیع سه‌گانه‌ی اندامِ رنج / آرش سنجابی / گلستانه

سرنوشت‌های از هم جدا / مهدی امیرخانلو / روزنامه شرق

چرا همه‌مان یک جای کارمان می‌لنگد؟ / امیرحسین شربیانی / سایت دوشنبه