کلاه سرمان نمی‌گذارد! / زری نعیمی / جهان کتاب

من خانم زری نعیمی را از نزدیک ندیده‌ام اما بسیار دوستشان دارم. حسی که به نوجوانی‌ام برمی‌گردد و نوشته‌های ایشان که توی نشریات مختلف می‌خواندم. حالا، همین که می‌بینم این منتقد صریح یادداشتی روی کتابم نوشته‌اند و آن را دوست داشته‌اند، برایم خوشحال کننده است. یادداشت خانم نعیمی را که در آخرین شماره‌ی جهان کتاب چاپ شد، با اجازه‌ی خودشان اینجا هم منتشر می‌کنم.

 

کمِ کم‌اش کلاه سرمان نمی‌گذارد. آن هم روز روشن. مستقیم توی چشم‌هایت نگاه نمی‌کند تا دروغ‌های ریز و درشتش را مدیریت کند برایت. روایت‌ها برابر با راویان‌شان هستند. مدعیات نویسنده با مستندات داستانی‌اش مطابقت دارد. او ادعا می‌کند سه راوی دارد: رویا: معلم انگلیسی در یک آموزشگاه خصوصی. مهتاب: دانشجوی گریزان از دانشگاه و درس و اهل بزم و حال. آیدا: دانشجوی عاصی و گریزان از قید و بند. نویسنده به راویان‌اش، به ذهن و زبان آن‌ها، از اول تا پایان رمان، پای‌بند مانده است. هیچ کدام شبیه هم حرف نمی‌زنند، رفتار و فکر نمی‌کنند. هر سه در یک خانه هستند. نویسنده ظرفیت بینایی بالایی از خود نشان داده. وارد جزییات ذهنی، حسی و رفتاری تک‌تک آن‌ها شده است.

فصل اول با رویا آغاز می‌شود. همراه او وارد آموزشگاه زبان می‌شویم. درگیر روابط او با محیط‌اش، به موازات درگیری‌های ذهنی او. فضای کلاس، دانش‌آموزان و رفتار آن‌ها با زبان خیلی دقیق نشان داده شده: «به زور حرف می‌زنند. با صدایی آرام و نامفهوم. روبه‌رویی‌هایشان حتی سر هم تکان نمی‌دهند. سر کدام است، انگار پلک هم نمی‌زنند. مثل مجسمه‌هایی خمار سر را تکیه‌ داده‌اند به دیوار یا صندلی یا کف دست … صدای مونا را می‌شنوم جان به جانش هم کنی زمان‌ها را غلط می‌گوید. به جای can’t می‌گوید couldn’t به جای was می‌گوید is…» ای ترسیم کلاسی در بعد از ظهر است یا به قول راوی «فعالیت‌های سرظهری». و از آن طرف به سایه‌ی خودش توی وایت‌برد نگاه می‌کند: «با موهای شلخته و ریخته روی پیشانی و این مانتوی گل و گشاد زرشگی. کاش مقنعه‌هه را پرت می‌کردم و می‌انداختم آن طرف، یا شال سرم بود اقلاً.» گوشه‌هایی از ذهن راوی از لای مقنعه بیرون می‌زند، با نامه‌ای کوتاه از جمشید که اتفاقی از کتاب‌اش بیرون می‌افتد: «هی نگو با مقنعه مثل میمونا می‌شم. خیلی هم خوشگل می‌شی.»

مهتاب راوی دوم است. اهل عشق و حال. کشته‌ی مرده‌ی آرایش و پیرایش و بزمایش. همه‌ی این آرایه‌ها مخلوط شده با هول و ولایی مذهی که برای هر کارش در آرایشگاه یک بسم‌الله گنده می‌گوید: «دیرم نشود؟ خدا! نمی‌شد این وزوزی‌ها صاف می‌شد و هی مجبور نمی‌شدم اتو بکشم. اتو را آرام می‌کشم پایین. آخ که موی آدم را ماه می‌کند.» کنار بیزاری و گریز از دانشگاه و درس و عشق به زیبایی و آرایش، و دینداری مخصوص به خودش، دوست‌پسری به نام امیر را هم با خود یدک می‌کشد. مهتاب برای آموزشگاه آرایش به پول نیاز دارد. ندارد. برای همین دلش گرفته: «اصلاً دلم گرفته خدایا. کاش دعای کمیل بخوانم و دلم سبک بشود. خدا!… مفاتیحم کجاست راستی؟»

آیدا (راوی سوم) هیچ شباهتی به آن دو ندارد. این سه نفر در خانه‌ی رویا به صورت هم‌اتاقی زندگی می‌کنند. یادم رفت در بخش رویا به آن اشاره کنم. رویا طلاق گرفته از محسن و جمشید بهترین دوستش هم از ایران رفته. بار تنهایی و شکست را همه جا بر دوش می‌کشد. این را بگذارید در بخش رویا. برویم سراغ آیدا. نقطه‌ی مشترک آیدا و رویا عصیان علیه خانواده است. مهتاب اهل عصیان و جسارت و این نوع چیزها نیست. وجهه اعتراضی در آیدا بیشتر محسوس است. از خوابیدنش گرفته تا دانشگاه رفتن‌اش و ریخت و قیافه‌اش و نگاهش به محیط و اطرافیانش. حتی به دگمه‌ی آسانسور: «آقای عتیقه‌ای که خیلی هم احساس خوش‌تیپی می‌کند هی دکمه‌ی وامانده‌ی آسانسور را فشار می‌دهد، حالی‌اش هم نیست که دارد گند می‌زند به سیستم این بی‌چاره. دورگردالی بدبختش چراغ قرمز روشن است ها، منتهی هی فشارش می‌دهند چون مثل احمق‌ها فکر می‌کنند این جوری زودتر پایین می‌آید. دانشگاهی ما را باش!» او از همه چیز کلافه و کفری است. خط اعتراض جلوتر از خودش حرکت می‌کند. به خاطر همین رفتار پرخاشگرش از کلاس اخراج می‌شود. نگاهش می‌تازد به دانشجوهایی که می‌بیند: «این یکی را، مانتو را! شکمش انگار دارد دکمه‌های مانتو را می‌ترکاند. همین الان است که بترکد و دکمه‌ها پخش شوند این ور و آن ور. زکی! یک گلدان اساسی بلوند هم علم کرده روی کله‌اش، خوشگل خانم.»

نویسنده دچار تبعیض نشده است. به همه‌ی شخصیت‌هایش توجه یکسان و دقت ویژه داشته، من اما دچار تبعیض شده‌ام. آیدا، توجه مرا به خودش جلب کرده، برای همین از او گزیده‌های بیشتری آورده‌ام. در عین این که می‌خواستم گوشه‌هایی از توانایی نویسنده را نشان‌تان بدهم. تفاوت نگاه، احساس و رفتار و زبان راویان، یعنی وقتی نویسنده بالای فصل‌اش نوشته رویا، واقعاً رویا را می‌بینی و می‌شناسی که کاملاً متفاوت است با مهتاب و آیدا. در این رمان صاحب سه شخصیت داستانی هستیم. اسم‌های داستانی تبدیل به رسم شده‌اند و در حد یک اسم توخالی نمانده‌اند.

شاید نویسنده زاویه نگاه تازه‌ای نداشته باشد ولی توانسته فرصت دیدار و شناخت را فراهم کند. بهتر است من هم تبعیض‌ام را کامل و پایان معرفی‌ام را باز هم با آیدا تمام کنم: «مهتاب باز بساط بانوی زیبا شدن راه انداخته و این ماسماسک اپیلیدی‌اش را هی می‌کشد روی پر و پاچه‌اش. نیمه لخت، ولو شده وسط اتاق و روزنامه پهن کرده زیرش. وقت اپیلیدی مهتاب، یعنی وقت عذاب. یعنی ترکاندن مخ من بیچاره…»

 

۱ Comment on کلاه سرمان نمی‌گذارد! / زری نعیمی / جهان کتاب

Leave a Reply